تماس
titel
bouch irak
پیوندها
تماس نقاشی مجسمه داستان گرافیک

کاریکاتور

شعر

 

کانون نویسندگان ایران در تبعید

انجمن قلم ایران در تبعید

حافظ

مولوی

سهراب سپهری

شاملو

فروغ فرخزاد

یداله رویایی

عباس معروفی

مانیها

ناصر نجفی

پرس لبت

کتاب شعر

شهلا بهاردوست

محمود فلکی

اسماعیل زرعی

کورش همه خانی

شیرین تباران

داستان ورمان

دوات

انتشارات دنا

سخن

مانی

ماه مگ

اثر

آیندگی

مرور

چشمان بیدار

ماندگار

مقاله آنلا

آوای آزاد

شهروند

بنیاد ایرانیان در حرکت

مانا آقائی

شهرگان

عصر نو

تازه های ادبی

رادیو زمانه

جدید آنلاین

شوکت

ئه م روله

آبنوس

فرید

ایرج عبادی

کلمات پن

باشگاه گلشن

 

سابت های هنری

سایت هنرمندان ایران

عبداله محسنی

فرهادفروتنیان

مهدی آرامی

موزه لوور

موزه وان گوگ

موزه های هلند

عکس

مجسمه های شنی

نقاشی و طراحی

طراحی و نقاشی 2

 

 

 

 

 

 

 

 

birmannun

درباره ی وولف بیرمن، علیشاه سلطانه

 درادبیات، ضدکمونیست ها بیوگرافی کوتاهی دارند .

شاعر معترض و 80000 صفحه گزارش امنیتی .

 

بعدازانحلال نظام استالینیستی آلمان شرقی سابق واشغال وزارت اطلاعات وامنیت آن کشور، مشخص شد که پرونده امنیتی "وولف بیرمند " ، شاعروترانه سرای آن کشور به حجم 80000 صفحه گزارش رسیده است ؛ احتمالا مجموعه آثار این شاعرآنزمان 53 ساله، به این وسعت نبودند!. بیرمن درسال 1953 ازآلمان غربی سرمایه داری به آلمان شرقی سوسیالیستی مهاجرت کرده بود چون ازخانواده ای کمونیستی برخاسته بود و پدرش رانازیها درسال 1943 درزمان جنگ جهانی دوم به جرم کمونیست و یهودی بودن و مبارزات ضد فاشیستی، دربازداشت به قتل رسانده بودند. اوبعدها بدلیل انتقادازسیستم استالینیستی آلمان شرقی،درسال 1963 ازحزب کمونیست آن کشور اخراج ودرسال 1965 ممنوع القلم گردید. در 11 مین پلنوم کمیته مرکزی حزب کمونیست آلمان شرقی،وی ممنوع الشغل شد و زمانیکه درسال 1976 بدعوت سندیکاهای کارگری آلمان غربی جهت  اجرای کنسرتی به آن کشورسفر کرده بود،به دلیل انتقاد از نظام آلمان شرقی،از وی سلب ملیت شد و اجازه نیافت تا به کشور خودبازگردد. بیرمن درنوجوانی؛پیش ازآنکه همراه مادرمبارز کمونیست اش به آلمان شرقی مهاجرت کند،عضوسازمان جوانان حزب کمونیست آلمان غربی بود. وی دراشعار،ترانه ها و کنسرت های خود به انتقاد از سرمایه داری،فاشیسم جدید، و استالینیسم سربازخانه ای، پرداخت. اوبعدازاخراج ازآلمان شرقی و سلب شهروندی از وی، می پرسید : " چرا باید سلاح بدستان از گیتاربدستان این چنین بترسند ؟ " .

 

<< ادامه <<

______________________________

داستان کوتاه

آنسوی مرزهای باور

ایرج عبادی

 

ایرج ساکت نگاهم کرد ،

چه اندو هی عظیمی در انتهای چشمهایش موج می زد.

انگار تمام غم های عالم را در چشمهایش خالی کرده باشند.

می توانستی عکس شفق را در آن ببینی.

 مانند یک آیینه قد نما روبرویم نشسته بود.

خودم را در نگاهش دیدم ، احساس کردم دارد خودش را

در چشمهای من می ریزد.

 

<< ادامه <<

____________________________________

عهد

غزل کوتاهی از

سينا زرعی - نیشابور

 

عهد كرديم بمانيم و برآنيم هنوز

ما برآنيم بر اين عهد بمانيم هنوز

مكش ابرو به هم و چشم مگردان ای دوست

ما كه خو كرده ی آن تير و كمانيم هنوز

اندر  اين  وادی بی عاشق اندوه  پرست

كودك پير شرابيم و از آنيم هنوز

دم به دم می گذرد فصل بهاران بی تو

ما به تقويم زمان فصل خزانيم هنوز

در دبستان تو ای عشق زمين گير شديم

گر چه در مَرتَبت عقل جوانيم هنوز

______________________________________

hjhj

ایمان کرخی 

فانوس های شهر

 

مردم تمام را به تماشا بیاورند  

هر کس چراغ داشت به اینجا بیاورندپ

فانوس های شهر تمام است نفتشان  

رفتند مردها نفسی جابیاورند

با دختران بگو همه خورشید بر کُنند

با مادران بگو غم خود را بیاورند  

 

<< ادامه <<

________________________________

shokat

شوکت

 

به دعوت حافظ

یکربع از من گذشته بود

وقتی بر گشتم

سلطان

عیشی در نهان داشت

<< ادامه <<

________________________________

ketab korsh

يادداشتي بر مجموعه شعر «مادر» سروده کورش همه خاني

حالا شده يي کتابم، شعر...

علي حسن زاده

«ما وقتي دنيا را مي فهميم که همديگر را فهميده باشيم.»

«نواليس»

به گفته رنه کرول «شعر از اين سو به آن سو پل مي زند، از شيء به صور خيال، از صور خيال به انديشه، از انديشه به امر محسوس. شعر جاده يي است بين عناصر دنيا که ضروريات روزمره آنها را از هم جدا کرده است، جاده يي که ما را به آن برخوردهاي تکان دهنده رهبري مي کند که تابلوها و کند و حاضر نيست که در آن عوامل تشکيل دهنده شکفتگي حقيقي ما را مشاهده کند، بايد از طريق اين کوشش نوميدانه براي آزاد ساختن شعرکولاژهاي دالي، ارنست و تانگي از آنها حکايت مي کنند. آزادي خودکاري درون و شور و شوق خودانگيخته که تربيت سنتي تحقيرش مي کند يا مي کوشد که سرکوبش از همه قيود و رها کردن آن از بردگي اخلاق و منطق صورت پذيرد. براي شاعر که امر شگفت را از خلال واقعيت مشاهده مي کند همه دنيا مي تواند رنگ شعر به خود بگيرد؛

<< ادامه <<

_____________________________________

reza new

ر.جوینده

سیب عشق

نمی بینی چرا هرگز مرا تو

ولی بینم چرا من هر کجا تو؟

مرا بستی به بندِ محکم ِ عشق

ز قیدم گر چه خود هستی رها تو

نه، این آزادی از هر چه جز عشق است

نمی دانی چه حیف این ماجرا ت

<< ادامه<<

___________________________________

جان کوئتزی

جوانی

برنده جایزه نوبل ادبیات 2003

ترجمه م.سجودی

جان کوئتزی (19400 در کیپ تاون آفریقای جنوبی زاده شده، نخست در همان جا درس خوانده و یعد از دانشگاه تکزاس ئر اوستین دکترای ادبیات گرفته. کتابهایش از سال1974 به چاپ رسیده و تا دریافت جایزه نوبل در سال 2003 بیش از چهارده کتاب منتشر کرده. جوانی روایت ساده وصادقانه ی جوانی شهرستانی و جهان سومی است که اشتیاق دارد از وطنش بیرون بزند و می اندیشد که اگر به دنیای پیشرفته قدم گذارد به آرزوی خود که هنرمند و شاعری بزرگ بودن است خواهد رسید....

<< ادامه <<

__________________________________

kafka-k

ده داستان از فرانتس کافکا

<< ادامه <<

____________________________________

jansonjanson2

دو زندگی، دو مرگ در ادبیات غرب

بهارنیکفر

یانسون ، نویسنده آلمانی بعدار فرار از استالنیسم آلمان شرقی سابق،در 59 سالگی درتنهایی روی جزیره ای انگلیسی بدلیل سکته ناشی از الکلی شدن درگذشت . جسد او را بعداز سه هفته همسایگان کشف کردند. روزنامه ای محلی در آن رابطه نوشت که : ".....

<< ادامه <<

_________________________________

lexande doma

قهرمانی از قهرمانان،الکساندر دومای پدر

الکساندر دوما را به عنوان یکی از نویسنده‌هایی می‌شناسند که داستان‌هایش در رده پر خواننده‌ترین داستان‌های دنیا هستند. او به خاطر تعداد زیاد رمان‌ها و نمایشنامه‌های تاریخی‌اش که ماجراها و حوادث عاشقانه و توطئه های تاریخی را با تعلیقی کشنده در خود دارند به شهرت رسیده بود و این شهرت را حفظ کرده است... امروزه، پس از پیدایش سینما، بارها و بارها رمان های این نویسنده قرن نوزدهمی مورد اقتباس قرار گرفته و همچنان مورد اقتباس قرار می گیرند.

<< ادامه <<

________________________________

atami

مرتضی حاتمی

وقتی مشق ها خط قرمز می خورن

به لحظه ی پرپرشدن فاطمه ی8ساله -کرمانشاه؟ سوارپیکان سفیدرنگ می شوی.آسمان،مثل همه ی روزهای دیگرباران زده وابری است.خیلی خوشحال هستی که دیگر گرد وغبارجاده گلویت راپرازسرفه نمی کند.بادپاییزی،بوی آغل وبرگ های خشک را ازسوراخ کوچک برزنتی توی اتاقک می پراکند.نمی دانی که چرا همان حس غریب روزهای آخرهفته دست ازسرت برنمی داردوهم چون سایه ای وحشت زده تورا دنبال می کند. جیغ کشیده ی ترمز،صورت جاده راخط می اندازد.مثل خودکار قرمزخانم معلم تودفترمشق کاهی .کودکی،یک شاخه گل صورتی پریده رنگ را ازشاخه ای جا می کندوکودکی دیگر آن طرف خیابان،کنارگل فروشی،اتیکتی رابرساقه ی گل می چسباند باد می وزد.بوی مدادسردجویده وپاک کن های عطری،درحیاط دبستان مي پیچد.به مریم نگاه می کنی،هنوزنگاهش لابه لای ساندویچ کالباس،به در فروشگاه خیره مانده .

<< ادامه <<

____________________________________

چند غزل ازجوینده

گُسَل

ناتوانم من که گویم در غزل

وصف ات ای شیرین ام، ای بانو عسل

گر بگویم شمه ای از چشم تو

می درخشد کهکشان های غزل

در غزل اما نگنجی ماهِ حُسن

چون بگنجد آسمانی در بغل؟

شعرِ آزادی بباید، شعر نو

تا مگر توصیف گردی محتمل

 

<< ادامه <<

__________________________________

هژبرمیرتیموری

- آنسوی پنجره -

نورتندی که از پنجره به داخل اتاق ریخته بود را روی پلکهایش حس کرد. چشم اش را گشود. هیچ صدایی نمی آمد. ازلای درختِ پشتِ پنجره، آبی آسمان را دید. احساس کرد که خواب مانده. به ساعت دیواری نگاه کرد. عقربه های ساعت روی دو ایستاده بودند. با عجله لحاف را کنار زد و از تخت پایین آمد. به دستشوئی رفت. تند و تند آبی به صورتش زد. بی آنکه به آینه توجه ای بکند صورتش راخشک کرد و حوله را سرجایش آویزان کرد. به آشپزخانه رفت. دکمه کتری برقی را زد و شتابزده دو قطعه نان از جانانی درآورد و توی ُتستر فروکرد. ازآشپزخانه بیرون آمد و کنار پنجره رفت. آن را بازکرد. باد خنکی توی پیراهن اش پیچید. سرش را بیرون برد و از آن بالا آسمان آبی و روشن شهررا نگاه کرد. هرروزآفتاب ازمقابل پنجره اش می تابید. نگاهش رادرآسمان چرخاند. خورشیدی ندید. هیچ پرنده ای پَر نمی زد. تاچشم کارمی کرد آبی آسمان بود و تیزی نورخورشیدی که معلوم نبود ازکدام طرف می تابد. از آن بالا به خیابان نگاه کرد. دیوارها سایه نداشتند. ماشینی عبورنمی کرد. زن همسایه هم دیگر مثل هر روز روی بالکن به پرنده ها خرده های نان نمی داد.

<< ادامه <<

_________________________________________

ادبیات: نه زنانه و نه مردانه، انسانی / سعید گودرزی

موضوع اصلی ادبیات به عنوان شاخه ای از هنر، و همراه هنر به مثابه شاخه ای از معرفت اجتماعی بشر، انسان است، چه در وجه فردی و چه در وجه اجتماعی آن. از این دیدگاه انسان ها از هر جنس و نژاد و سنی، اعم از زن و مرد، سیاه و سفید و زرد و سرخ،   کودک و جوان و پیر، شهری و روستایی و کوه نشین و جنگل نشین، به یکسان مورد توجه ، موضوع کار و طرف خطاب ادبیات قرار دارند. به این دلیل تقسیم بندی هایی مانند ادبیات زنانه و مردانه، بخش بندی های ساختگی و تحمیلی هستند که به جای ایجاد تفاهم و همدلی بین انسان ها، و نزدیک ساختن افق های فکری، اندیشه ها، احساس ها و عاطفه ها، و به اشتراک گذاشتن تجربه های انسانی ، که از هدف های اساسی هر هنری و از جمله ادبیات است، باعث تفرقه و تشتت و جبهه گیری ها و مرز بندی های ساختگی و غیر واقعی می شود.

<< ادامه <<

____________________________________________

فتح اله بی نیاز

نگاهي اجمالي به چند واژه ادبيات داستاني

رو آوردن عده‌اي از خوانندگان عادي روزنامه‌ها به نقدها و تحليل‌هاي منتشرشده، براي جامعه روزنامه‌نگاري كشور يك موفقيت است، اما اكثر اين خوانندگان به دلا‌يل زيادي از ترمينولوژي واژه‌هاي به‌كار رفته در نقد بي‌اطلا‌ع و راغب هستند كه كم و بيش از آنها مطلع شوند. اين مقاله در واقع شكل خلا‌صه و ساده شده و اجمالي پرداخت به همين مقوله‌ها است، با اين اميد كه براي علا‌قه‌مندان مفيد واقع شود، در آينده‌اي نه‌چندان دير، در ويژه‌نامه خاصي آخرين نظريات نظريه‌پردازان جهان را در مقاله مفصلي به اين خوانندگان تقديم مي‌داريم. فقط يك چيز را به‌خاطر داشته باشيم.

داستان ‌)FICTION( يعني دروغ. اگر گزارش به تمامي راست و واقعي است، از آنجا تخيل وارد متن داستان مي‌شود، پس كل آن به قول نيچه يعني دروغ حتي اگر از الگوهاي واقعي برداشت شده باشد.در سه قسمت گذشته بخش هايي از اين نوشته را خوانديد. اينك بخش پاياني را مي خوانيد.

<< ادامه <<

__________________________________

هژبرمیرتیموری

بخدا یادم نمیره

مدادای رنگ پرچم، دفترای مشق سیمی

اون شقایق که تودادی، لای اون کتاب شیمی

بخدا یادم نمیره ...

 

<< ادامه <<

___________________________________

اسماعیل کاداره

پیش از حمام

برگردان: اسدالله امرایی

به وان آب داغ نزدیک شد، چشم‌هایش را غبار لذتی پر می‌کرد- چقدر آرزو کرده بود که یکی از این وان‌ها را توی چادر سرد صحرایی خود در دشت داشت. درست در لحظه‌ای که یک پای خود را در آب فرو برد، برگشت و نگاهی به زنش انداخت که با یکی دو قدم فاصله پشت سرش می‌آمد. هنوز لبخند مردد را بر‌چهره داشت، اما بیشتر از لبخند به برق شیئ فلزی توجه کرد که زیر پارچه‌ی توی دستش بود. با آنكه شش‌دانگ حواسش به‌حمام بود و توی وان آب فرو می‌رفت،از سر کنجکاوی سربرگرداند تا ببیند شیئ فلزی توی دست زنش چیست. لابد توی این مدت طولانی که غایب بوده وسایل تازه‌ای اختراع شده بود- حتی برای حمام کردن. درست همان دقیقه دید که زنش بر‌او خیمه زده و آماده است تا آن پارچه را روی او بیندازد. فکر کرد این زنک دیوانه چه مرگش شده؟ کی شنیده که مردی پیش از حمام خودش را خشک کند نه بعد از آن. درست یک لحظه بعد از آنكه وحشتزده متوجه شد که آن پارچه در اصل تور است، حس کرد بازویش گرفت و در همان آن متوجه شد که زنش تبری کوچک در دست دارد. درد شدید سمت راست گردن و اولین فوران خون انگار با فریاد:«کشت!» در آمیخت که انگار از دهان یکی دیگر می‌شنید.

<< ادامه <<

_________________________________

ایرج عبادی

من و تو  شب ها را اگر روشن نکنیم .......

نگاهی به مجموعه اشعار "مادر"از کورش همه خانی تولد 1340

<< ادامه <<

_________________________________

اسماعیل زرعی

خوشه ی انگور ، انتهای پاييز

- بله . بله . بفرماييد . ملاحظه مي كنيد ؟ جاش اين جا بود ، كنار پنجره . دو سه دفعه كه آمدم بهش سرزدم ، همين جا نشسته بود . كمي دلگيره ، نه ؟ خب آخر فقط از اين حياطِ دو در دو نور مي گيرد . ديوارها هم سفيد نشده اند . يعني مشغول راس و ريس كردن خانه بود كه آن اتفاق براش افتاد .... نه خير ، حرفِ پنج شش سال قبل است . آن وقت ها دختره كوچك بود . خديجه هم بود . بله ؟ ... دقيقاً يادم است . باريكه اي بود پوست و استخوان ؛ با سي وهفت هشت سال سن . لباس تيره ی محلي مي پوشيد . پوست اش هم تيره بود . سربند مي بست . صورت اش طوري بود كه انگار همين دو سه روز قبل شيون كرده وناخن به لپ هاش كشيده باشد . در مجموع قيافه ی تو سري خورده ي زجر كشيده اي داشت . ولي به اين دو تا خوب مي رسيد . تا بود ، سختي نمي كشيدند . ما دورادور شاهد بوديم .... نچ . نه ديگر. دست تان بهش نمي رسد . چند سالي هست كه غرق شده . عرض مي كنم چطور . حالا ببينید!.

<< ادامه <<

__________________________________

درباره ی ویتگنشتاین،  آتوسا سلطانی

وقتی مهندس ریاضیدان ، فیلسوف شود.

  دریک دیالوگ کوتاه میان ویتگنشتاین فیلسوف اتریشی ، و راسل ، فیلسوف انگلیسی ، پرسش زیر مطرح میشود :

ویتگنشتاین : فکر نمی کنید که من دیوانه باشم ؟

راسل        : چرا ما باید آنرا بدانیم ؟

ویتگنشتاین : چون اگرچنین باشد ، خلبان خواهم شد-، و اگر چنین نباشد ، فیلسوف خواهم گردید !

    لودویگ ویتگنشتاین ، مهندس و ریاضیدان اتریشی ، یکی از مهمترین نمایندگان فلسفه تحلیلی است که درقرن بیست درکشورهای انگلیسی زبان مطرح شد. دراین فلسفه ، منطق وزبان در مرکز تحقیقات فکری قرارگرفتند. او فیلسوف زبان نیز بشمار می آید، چون زبان مهمترین موضوع فلسفه بورژوازی درقرن بیست بود. وی میگفت که تمام فلسفه ها فلسفه زبان هستند و مشکلات و سوء تفاهم های فلسفی معمولا در رابطه بازبان هستند. درنظراو مرزهای زبان انسان، مرزهای جهان او نیزهستند. اومدعی بود که نتایج فلسفی، جملات فلسفی نیستند بلکه روشن کردن و توضیح دادن جملات بکاربرده، میباشند، وهدف فلسفه توضیح منطقی افکاراست چون فلسفه آموزش نیست بلکه عمل است. درفلسفه او اشاره به سوء تفاهم منطق زبان نیز میگردد .

<< ادامه <<

____________________________________

f ibrahimpor

فریبرزابراهیمپور

نویسنده ی مطلق درمه

    نگاهی کوتاه به شيوه ي داستان نویسی فریبرز ابراهیمپور(1) و داستان کوتاه :داستان به روایت مقتول(2)

نوشته: مرتضی حاتمی

   نوشتن درباره ی آقای فريبرز ابراهیمپور کار ساده ای نیست.  ایشان ازمعدود نویسندگان معاصر است ((که نه به حجم مطالب می اندیشد و نه دلخوش است به کثرت آثار. برای او کیفیت مطالب مهم ترین شاخصه ی ارزش گذاری برانواع نحله های ادبی است . ابراهیم پور سال هاست که برقله ی ادبیات داستان مدرن با استواری مطلق قد برفراشته است و سال هاست که بی هیاهو و درخلوت گزیده ی خویش، داستان می نویسد. شعر می سراید و آثار ((درشت اندیشه)) را بانگاهی آگاه و لبریز از شناخت و بصیرت نقد و بررسی می کند. متاسفانه همین انزوای خود گزین، موجب شده که صلابت و ابهت نویسنده گی ایشان درهاله ای از مه قرار بگیرد.آقای ابراهیمپور به دلایلی؛ حضوری نیمه غایب درعرصه ی نشر آثارش داشته و همین امر موجب شده که دست ناقدان دربررسی تحلیل و تجزیه آثارش بسته بماند وتنها به همان چند داستان منتشر شده اکتفا نمایند و تذکره نویسان وكتاب شناسان آثار داستان کوتاه اشاره ای به جایگاه والا و ممتاز ایشان برخلاف نویسنده گان هم عصر وهم دوره ای خود در آثارشان ننمایند. 

<< ادامه <<

________________________________

gil2

گیل آوایی

نزدیک ترین دور

که در انفجار سکوت

ضجه های دار و درفش

فریاد می کنم

هر روز

مرگ می شمارم

<< ادامه <<

_________________________________

nasim

«ایران همین جاهاست»

گفتگوی عباس معروفی با نسیم خاکسار

نسیم خاکسار نویسنده‌ی سرشناس ایران ساکن هلند بیش از چهل‌ سال در ادبیات داستانی قلم زده و همواره یکی از نویسندگان محبوب و مطرح، با آرامشی در چهره و صدا و رفتار، بخش طلایی عمر خویش را در تبعید سپری کرده است. سال‌هایی از عمر یک نویسنده که معمولا چهل‌ سالگی و پنجاه‌ سالگی‌اش بخش طلایی عمر محسوب می‌شود، نسیم در وطنش ایران نبوده، سر جای اصلی‌اش نبوده است. اما این ناچاری را به اثر خلاقه تبدیل کرده است.

<< ادامه <<

__________________________________

hojabr pezhvak

هژبرمیرتیموری

- پژواک -

چرا وایسادی؟ مگه تو نمی آی؟

قلم را روی کاغذ انداخت و سرش را بلند کرد:

- کجا؟

صورتش را جلوی آینه کج کرده بود و مژه هایش را سُرمه می کشید:

- خوب معلومه! دریا.

آرنجش را روی میزتکیه داد و پیشانی اش را با کف دست مالید:

- اگه اجازه بدی یه موضوعی تو ذهنم اومده می خوام بنویسم اش.

قلم را توی سُرمه دان فروکرد. آخرین نگاه را به خودش کرد و بلند شد:

- حالا نمی شه یه وقت دیگه؟

خمیازه ای کشید و چند ضربه به سینه اش زد:

-  نه، فراموشش می کنم.

به آشپزخانه رفت و لیوانی را زیرشیرآب گرفت:

- حالا اینقدر ُمهمه؟

<< ادامه <<

_________________________________________

mester

فیلسوفان هم زندگی خطرناکی داشتند

لاله امبلی 

Meister (Johannes)  ECKHART 1260 – 1328 

 درسال ۱۳۲۷ میلادی، زمانی که اکهارت ،فیلسوف، عارف، و روحانی منتقد مسیحی، عازم دادگاه تفتیش عقاید سازمان انگیزاسیون کلیسای مرکزی اروپا بود، دربین راه ربوده شد و از آن زمان  تاکنون مرده یا زنده وی هیچ گاه یافت نشد. حلاج پیش از او درسال ۹۲۲ میلادی "انالحق" گویان در شرق نیز به قتل رسیده بود. دادگاه تفتیش عقاید کلیسا بعداز دوسال محاکمه و پرونده سازی مغرضانه، او را غیابا محکوم به سکوت کرد و رد ۲۸ نظریه او پرداخت. وی همچون حلاج می گفت که همه ما خدا هستیم و خدا همه ما می باشد! اکهارت گرچه از خانواده ای اشرافی برخاسته بود، به قول مورخین چپ، عرفان دهقانی، ضدفئودالی و مردمی اش موجب شده است که تاکنون یکی از پرخواننده ترین و مهم ترین عارفان مسیحی به شمار آید. فلسفه پانته ایستی و ابن رشدی او آن زمان نه تنها درمیان زنان اهل اندیشه بلکه درمیان مردم عادی مذهبی نیز رواج وسیعی داشت. او سال ها مددکار اجتماعی و روانی راهبه های مقیم صومعه های مسیحی بود. گرچه قرن ها خواننده فکر می کرد که فلسفه رشته ای است برای مردان، اکهارت ولی ۶۵۰ سال پیش با سخنرانی های مسیحی خود بین زنان نیز هوادارانی برای فلسفه عارفانه یافت. او می گفت که خدا هم خالق و هم مخلوق، نه تنها ابدی بلکه یکی هستند..

 

<< ادامه <<

__________________________________

esmaeel

اسماعیل زرعی

ضجه های آخرين امپراتور

        به راستي كه ساعتي پيش از بسته شدن دايره ی آخر – دايره اي كه نمي دانستيم آخرين است – آنچه قرن ها نگران وقوع اش بوديم ، اتفاق افتاد .

منجمانِ عاليقدر هشدار داده بودند : نحوست در عدد دايره ايست ، از پنج بهراسيد .

و عدد ما پنج بود و كاستي نمي گرفت هرگز . به ناگزير در هر « پنجه » اتحادمان را تازه مي كرديم و براي پايداري آن ، قرباني مي داديم ؛ واگر چه در همه ی اوقات هشيار بوديم وگوش به زنگ ، اما در روزهاي پنجم و ماه هاي پنجم و سال ها وسده ها و هزاره هاي پنجم به دقت و مراقبت بيشتري مي پرداختيم، غافل از اين كه درست پنج هزار و پانصد و پنجاه و پنج سال و پنج روز پس از اعلام موجوديتِ فرقه ی منجر به استقرار امپراتوري جهانگيرمان ، آنچه هراسان اش بوديم ، رخ خواهد داد .

<< ادامه <<

__________________________________

reza zw

ر.جوینده

دور نیست آن روزگار

از شکوه زندگی، از عشق، از لطف بهار

از طلوع روشنی گو، از دل امیدوار

خسته شد تاریخ شعر و شاعری از رنج و غم

از درفش و داغ و بند و چشم های اشکبار

واژه ها پژمرده اند از این همه دل مرده گی

شعر افسرده شده چون بیوه های سوگوار

یک سخن هم از سرود و شوق آزادی بگو

یک سخن از شادی و آبادی و بوس و کنار

<< ادامه <<

_________________________________

iraj ebadi

ایرج عیبادی

پاس کاری

می خواهی مرا به کجا پاس دهی؟

غم، دوری، انتظار یا که آغوشت

اینکه شاهکار تازه ای نیست!

<< ادامه <<

___________________________________

golshiri

هوشنگ گلشیری

برما چه رفته است، باربد؟

همه‌اش مي‌آمدند و مي‌رفتند، اينجا شده بود مسافرخانه، و من دست تنها. حالا فقط من‌ام و باربد، باربد و رعنا. رعنا که مدرسه مي‌رود. باربد هم مي‌نشيند يک گوشه‌اي، ساکت، و نگاه مي‌کند. نگاهش نمي‌کنم. نمي‌توانم. مي‌چرخم، مي‌روم و مي‌آيم و از پنجره بيرون را نگاه مي‌کنم. نمي‌آيند، ديگر هيچ‌کس نمي‌آيد. مي‌گفتم: «مرد، نمي‌بيني؟»

لبخند مي‌زد. سبيلش را زده بود، مثل بره‌اي که پشمش را بچينند، وقتي روزنامه‌‌ها را بستند زد، به کتابفروشي‌‌ها که حمله کردند، کوکتل انداختند. نگاهش نتوانستم بکنم. وقتي زد، آمد بالاي سرم که: «ببين!

خواب بودم. نه، هنوز خوابم نبرده بود. گفت: «ببين چه شکلي شده‌ام.»

زيرچشمي ‌نگاهش کردم. يکي ديگر بود، غريبه‌اي که يک‌دفعه بيايد توي اتاق خواب آدم. چشم‌‌هام را بستم.

گفتم: «باشد صبح. مي‌بيني که خو.

<< ادامه <<

________________________________________

rs

ر.جوینده

سیزده فروردین

خیمه زد بار دگر سیزده فروردین

دشت و صحرا شده از مردم خندان رنگین

جز من و غم نه کسی هست در این شهر بزرگ

از چه هستم به در از دایره ی این آیین؟

مانده تنها من و  اندوه به کنج خانه

باز از غم دل من گشته چو کوهی سنگین

آمد امسال بهار و گل شادی نشکفت

رُست یک غنچه مگر تا کند از او تمکین؟

بود نوروز ولی در سبدش عید نبود

کس نزد زنگ در ِ خانه ی مردی غمگین

کس سراغی نگرفت از من و تنهایی هام

جز تو ای غم که نداری تو فقط با من کین

<< ادامه <<

_____________________________

carnaval iran

کارناوال نوروزی ایرانیان مقیم امریکا

<< ادامه <<

___________________________________

کالبد شکافی یک رمان : گرگ بیابان اثر هرمان هسه (نقد یونگی

نقد و تحلیل رضا نجفی

ابتدا اساس کار نه بر اثر ارائه مقاله ای در معرفی که در نقد و تفسیر کتاب گرگ بیابان بود؛ با این فرض که خواننده مقاله با هسه آشنایی دارد و گرگ بیابان را نیز خوانده است. اما بی فایده ندیدیم که این وجیزه تا حد امکان خواننده را با هسه آشنا سازد تا کتاب گرگ بیابان را برای مطالعه به دست گیرد. به این ترتیب، این نوشته کمابیش برای خواننده ای که هسه را نمی شناسد نیز به کارمی آید؛ لیکن اساس کار کماکان برای آنانی که هرمان هسه و گرگ بیابان را می شناسند، تنظیم شده است هرمان هسه (1886-1962) در خانواده ای مذهبی و در توبینگن آلمان زاده شد. والدینش مبلغین آیین مسیحیت در هندوستان  بودند. هسه، از طریق نپاکانش، باتمدن هند آشنا شد. وی که می رفت تا پیشینه نیاکانش را در پیش گیرد، فضای خشک صومعه را تاب نیاورد و پس از یک سال از آنجا گریخت و زندگی آزاد را تجربه کرد هسه، به مشاغل گوناگونی از جمله کتابفروشی پرداخت و در این بین، بیش از پیش، با ادبیات کلاسیک، فلسفه و عرفان آشنا شد. در بیست و یک سالگی، کتاب شعری از او به چاپ رسید. و پیش از آغاز نخستین جنگ جهانی، به نشانه اعتراض به نظامی گری آلمان،به تبعیدی خود خواسته تن در داد و مقیم سویس شد. سالهای تاریک و رنج آور این متفکر آلمانی فرا رسید. جنگ، مرگ پدر، بیماری فرزندو... او را دچار روان پریشی ساخت. به آسایشگاه روانی منتقل شد. و با یونگ آشنایی یافت. یونگ، هسه را به تامل در رویا تشویق کرد، و هسه که تاکنون دلمشغولی اش بیشتر ارائه افسانه هنری بود، متوجه تفسیر آن و تفسیر رویا شد .

در 1912، سفری به هندوستان داشت. کتابهایش به تدریج منتشر می شد؛ کتابهایی که آبشخورشان روان شناسی و روان کاری یونگ، آثار نیچه، عرفان شرقی، فرهنگ هند و چین، بودیسم، ذن، اوپانیشادها، ودا، رمانتیسم و آرمانگرایی آلمانی بود .

هسه، به عنوان یکی از بزرگان نئورمانتیسم آلمان شناخته می شود. این عارف   صلح جو و شیفته صلح و موسیقی و شعر و زباندان و محقق آلمانی، به علت کوششهای ضدجنگش آماج خشم و کینه آلمان ناری قرار گرفت؛ لیکن جهان ادبیات با اهدای جایزه نوبل ادبیات، در سال 1946، از او سپاسگزاری کرد،همان گونه که گفته شد، خمیرمایه آثار هسه را عرفان شرقی، فلسفه نیچه، مکتب روان شناسی یونگ، رمانیسم آلمانی خاطرات و یادبودهای زندگی شخصیو... تشکیل می دهد؛ بنابراین، برای فهم درست آثار هسه، به ویژه گرگ بیابان بی شک باید موارد یاد شده را مدنظر گرفت و آنرا کلید حل مفاهیم پنهان در نوشته های هسه قرار داد

<< ادامه <<

______________________________________

نوول چاپ نشده اي از گابريل گارسيا مارکز

شب خسوف

چند سالي است که گارسيا مارکز مشغول نوشتن خاطرات خود است , اولين جلد آن به نام «زنده براي تعريف کردن» توسط انتشارات «سوي» در ماه نوامبر در پاريس منتشر خواهد شد. در زمانهاي فراغت، مجموعه اي از هشت قصه را نيز آماده ميکند به نام «در ماه اوت همديگر را خواهيم ديد» که هم ميتوان آنها را به شکل قصه هاي مستقل از هم خواند و هم فصلهايي از يک کتاب به مثابه آغاز، ادامه و پايان يك رمان. «شب خسوف» سومين قصه از اين مجموعه است:

<< ادامه <<

______________________________________

r fernandez

رافائل آزکونا فرناندز،‌ رمان‌نويس و فيلمنامه‌نويس اسپانيايی

درگذشت رافائل آزکونا فرناندز

رافائل آزکونا فرناندز، داستان‌نويس و فيلمنامه‌نويس اسپانيايی در سن 81 سالگی درگذشت. او نه تنها درسينمای اسپانيا از جايگاه معتبری برخوردار بود بلکه از مهم‌ترين فيلمنامه‌نويسان سينمای اروپا به شمار می‌رفت.

رافائل در طی پنج دهه فعاليت‌اش در سينما بيش از 90 فيلمنامه نوشت که از ميان آنها فيلمنامه‌های "عصر زيبا" (Belle Epoque) ساخته فرناندو تروئبا (1992) و "آه کارملا" ساخته کارلوس سائورا (1990) از شهرت بيشتری برخوردارند. او همينطور نويسنده‌ی فيلمنامه "زبان پروانه" ساخته لوئيس کوئرداست که آن را بر اساس چند داستان کوتاه از نويسنده معاصر اسپانيايی مانوئل ريواس نوشت. داستان کودک هفت ساله‌ای به نام مونچو که در دوران جنگ داخلی اسپانيا شاهد رويدادهايی هولناک و تکان دهنده است. فيلمی که برنده اسکار بهترين فيلم خارجی سال 1990 شد.

<< ادامه <<

_____________________________________

reza new

چند غزل از ر.جوینده

ماجرا

چه پر پر می زند هر شب،  دل من در هوای تو

به سان سایه می آید   خیال ام پا به پای تو

چو کوهی روی دوش من   غمِ شیرینِ تو مانده ست

اگر چه تیشه بر کوهی    نمی کوبم برای تو

<< ادامه <<

____________________________________

s.moshfeghi

سیروس مشفقی

پدر آیا همین مر د است؟؟   

بیادم هست

زمانی د ور  پیش از این

برای من پدر معنای دیگر داشت

پدر مثل  غر و ر  کوه بود و خشم طوفانهای دریاها

پدر یعنی سرود مهر وقتی مهربان می شد

پدر یعنی خروش خشم وقتی خشمگین می گشت

<< ادامه <<

_______________________________________

sharzad

یادی از شهرزاد شاعر  , نویسنده  و رقصنده فیلم های فارسی

راستي کدام ويژگي انسان است که او را در ياد و خاطر ديگران زنده و باقي نگه مي‌دارد؟ توانايي‌هايشان يا متفاوت بودن‌شان در نوع زندگي و طرز فکر و رفتاري که داشته و يا دارند؟

از استاد سخن «سعدي شيرازي» اگر بپرسيد، مي‌گويد: «مرده آن است که نامش به نکويي نبرند.» پس يعني «نام نيک» است که آدمي را در يادها زنده و پايدار نگه مي‌دارد؟ شايد اينطور است. گرچه راوي اين حکايت که من کمترين باشم چندان به آن باور ندارم.  و البته که تا تعريف ما از «نيک‌نامي» و «بدنامي» چه باشد.

بگذاريد اين حکايت را با روايتی از «ابراهيم گلستان»، و از اينجا شروع کنم که او بالاخره بعد از بيست و چند سال سکوت، يادماني در اولين سالمرگ «مهدي اخوان ثالث» نوشت با عنوان «سي سال و بيشتر با اخوان». آن مطلب همان سال در دو شماره از ماهنامۀ «دنياي سخن» و همچنين در «فصلنامۀ ايران‌شناسي» به‌چاپ رسيد.

«گلستان» در ان مقاله با قلم و سبک خاص نوشتاري خود، مروري داشت بر چگونگي آشنايي و بعدها همکاري و آخرين ديداري که در لندن با «اخوان ثالث» داشته. جايي از آن مطلب بلند، در نقل خاطره‌اي از گفتگويي با «اخوان» در بارۀ «شعر» و نه «شاعرها»، و  اينکه «نام شاعر» تا چه اندازه مي‌تواند روي قضاوت و انتخاب شعر او برای درج و انتشار در «گزيده‌ها» سايه انداخته و نقش داشته باشد، مي‌نويس

<< ادامه <<

______________________________________

nilofar bizaei

" تابو" ها را باید شکست !

گفت و گویی با نیلوفر بیضایی ، کارگردان و نویسنده جوان

عرفان قانعی فرد

 در كار تئاتر معيار من هنر بوده  وهست. به باور من يك اثر هنري كه در آن دو عنصر “ فرم“  و “محتوا“ يكديگر را جسته و يافته باشند، اثري قابل تعمق است و در بوف كور همخواني اين دو عنصر به حد كمال رسيده است. بوف كور داراي ساختار و منطقي منحصر بفرد است و در عين حال اثري چند لايه كه مي تواند در هر دوره دوباره خوانده و نقد و تحليل شود. يك اثر كلاسيك است كه هم در فرم و هم در محتوا دست به يك ساختار شكني زده است.  در فرم ، تصاوير بسيار قوي ، در هم ريختن زمان و مكان ،“ تكرار“ وقايع ، جملات و شخصيتها در قالبهايي كه در هر دور زواياي جديدي را مي گشايد ، پرداخت كلاژ گونه ، قوه ي تخيل سرشار ودر محتوا تاكيد مكرر بر واژه ي “من“ آنهم درتقابل با فرهنگي كه در آن  فرد در جمع حل شده و سرنوشت خويش را بدست تقدير سپرده است و در جهل و خرافات غرق است، تاكيد بر تناقضهايي كه ميان “من“ در چنين جامعه اي و  تاريخ ، اسطوره ، جبرهاي موروثي ايجاد مي شود و خلاصه بارهايي كه چنين فردي در چنين جامعه اي به اجبار بر دوش خود حمل مي كند ، قدرت انتقال تصوير آسمان به زمين ، تقدس زدايي و بسيار ي نكات ديگر در اين اثر براي من بسيار جذاب بوده است.

<< ادامه <<

________________________________________

reza s2

ر. جوینده

بُهتِ تماشایی

تو در خواب مه آلودم انارستان رؤیایی

و در ذهن اقاقی ها بهار شاخه آرایی

تو در چشم عطش ناکِ دقیقه های داغِ دشت

زلال سبز جنگل ها، سلامِ خیسِ دریایی

عجب تکثیر لبخندت در آیینه تماشایی ست

چو در آیینه ی ذهن ام کُنی آیینه پیمایی

چه سبکِ تازه ای داری تو در رویاندنم آری

تو مثل دره ی یوش و بلندی های فردایی

چو می بینم تو را انگار با بُهتی تماشایی

تمشکِ شعر می چینم ز جنگل های نیمایی

<< ادامه <<

_____________________________________

reza s 2

ر. جوینده

موسم دل تنگی

موسم دل تنگیِ بابونه هاست

پوپک ام ای دل نمی دانم کجاست

پوپک ام ، آهووکم،  مژگانِ من

خون چکان در موسم شادی چراست؟

فصل روییدن شد اما نوبهار

همچو من مسمومِ زهری بی دواست

می وزد اندوه سردی هر طرف

این نسم نوبهاری یا عزاست

<< ادامه <<

______________________________

رابرت اِسکولز

درآمدی بر ساختارگرایی در ادبیات

برای من که چندان ’نظریه‌ی ادبی‘ نخوانده‌ام، این کتاب اندکی دشوار بود. مترجم در آغاز ِ کتاب نوشته: «این کتاب را به جفتم هوشنگ گلشیری تقدیم می‌کنم که سال‌ها بود می‌گفت: ’بنشین ترجمه‌اش کن‘. بیشتر وقتی که حرف‌های کژ و کوژ درباره‌ی ساختار و ساختارگرایی را می‌خواند، یا می‌شنید.»این مطلب را نقل کردم زیرا که مُدعایش درباره‌ی حرف‌های کژ و کوژ عین واقعیت است: خواندن ِ چند کتاب ِ نقد و نظریه‌ و افتادنْ به جان ِ آثار ادبی، شیوه‌ی ِ رایج ماست. "گلشیری" نمونه‌ی خوبی‌ است که نشان می‌دهد: نویسنده، با نظریه‌ی ادبی، رمان و شعر نمی‌نویسد؛ اگر نه، نقادان ِ برتر از گلشیری، آثاری حداقل در همان حدّ و اندازه‌ی آثار ِ او خلق می‌کردند. به علاوه کتاب ِ اسکولز دلیل خوبی ست بر اثبات این نکته که: حتی نظرات ِ برترین تئوریسین‌های ادبی، چیزی نسبی است و در مواجهه با متون ِ مختلف می‌تواند ناقص و ناکارآمد باشد.

<< ادامه <<

___________________________________

alen rep gri

رمان نوبه روايت آلن‌رب گري

محمود اميري نیا

با كتاب «تروپيسم» اثر ناتالي ساروت، گونه جديدي از رمان آغاز مي‌‌شود كه رمان «پاك‌كن‌هاي» رب گريه به آن قوام مي‌بخشد. رمان نو مكتب نيست، جنبشي است بدون رهبر و بدون مجله يا روزنامه، با اين همه جهت‌گيري‌هاي رب گريه او را رهبر ضمني اين جنبش مي‌سازد. رمان نو به آن‌چه در رمان سنتي معمولا قهرمان و يا شخصيت و روند منطقي سلسله حوادث داستان اطلاق مي‌شود اعتقادي ندارد. بلكه به روانكاوي جنبه‌هاي غير عادي و تاريك شخصيت انسان مي‌پردازد. شخصيت داستان هويت خاصي ندارد، تبديل مي‌شود به يك حرف اول اسم (سال گذشته در مارين باد» و «جاودانه») يا يك ضمير شخصي مذكر و مؤنت (هيروشيا عشق من، اثر مارگريت دوراس) در رمان كلاسيك، ماجرا با درك دنيايي نظم يافته مطابقت دارد، ولي رمان نو داستان را در هم مي‌ريزد. ماجرا به جاي اينكه بانواختي منطقي پيش برود دور مي‌زند و هر بار از ديد‌هاي گوناگون تكرار مي‌شود. زمان از سازمان منظم سلسله حوادث سر‌ مي‌پيچد، براي رب گريه زمان حال اخباري مي‌شود و براي كلود سيمون اسم فاعل. رمان نو به ويژه هرگونه اشتغال ذهني ايدئولوژيك را دور مي‌ريزد

<< ادامه <<

________________________________

norooz kart

فرار رسیدن نوروز باستانی

برهمه گان فرخنده باد

راوک

________________________________

sohrab newyork

نامه ای از سهراب سپهری

احمدرضای عزيز، تنبلی هم حدی دارد. اين را می دانم. ولی باور كن فكر تو هستم. و سپاسگزار نامه هايت. من به شدت در اين شهر مانده ام. آن هم در اين شهر بی پرنده و نا درخت. هنوز صدای پرنده نشنيده ام (چون پرنده نيست، صدايش هم نيست.) در همان اميرآباد خودمان توی هر درخت نارون يك خروار جيك جيك بود. نيويورك و جيك جيك؟!

<< ادامه <<

_________________________________

mojabi

مرگِ مخاطب مجهول

جواد مجابی

اتفاق افتاد که پیش از پایان سال، کتابی خواندم به نام «مخاطب مرگ مجهول». داستان مردی به نام «بهمن» تندیس‌گر، که گفته بود: موقعی ما کارهامان را عرضه کردیم که در غرب خریدار نداشت و در وطن نوظهور بود. او مجسمه‌ای می‌سازد به نام «نی‌نواز» که سال ها جلو تئاتر شهر بوده، بعد به دلیل قلمبگی بت‌وارش، از جا می‌کنند و اره‌ا می‌کنند و می‌اندازند تهِ انبار. تندیس‌گر اسم‌اش را عوض می‌کند که شاید سرنوشت و بخت‌اش را عوض کند. از آن پس «پرویز» نامیده می‌شود، اما مجسمه‌ي او را هم از پارک برمی‌دارند، تکه‌تکه می‌کنند و چال می‌کنند زیر زمین.

<< ادامه <<

__________________________________

falaki

محمود فلکی

هدایت و کافکا

درآمد

در رُمان ‌ نویسی ِ مدرن در غرب که شکل ِ آغازین ِ آن در دُن کیشوتِ سروانتس تجلی می‌یابد، همیشه نوعی تلاش برای دستیابی به چیزی وجود دارد که می‌توان آن را "حقیقتِ خویشتن" نامید. دن کیشوت در پی ِ یافتن ِ حقیقیتِ ویژه ی خود، یافتن ِ جهانی که او برای خود می سازد، نه "حقیقت" یا جهانی که برای او ساخته اند، به تلاشی جنون آمیز، ماجراجویانه و ظاهرن باورنکردنی دست می زند. اگرچه در نهایت شکست می‌خورد، ولی در یافتن ِ دنیای ویژه ‌ ی خود، مستقل از باورها و داده‌های پیشین، پیش می‌رود. و همین تلاش برای واقعیت بخشی ِ حقیقت ویژه‌ی خود، او را مدرن می‌کند؛ زیرا با تلاش اوست که که "حقیقتِ" مطلق و ابدی‌نمای قدرت و نظام مسلط زمانه، یعنی کلیسا و اشرافیت، به زیر پرسش کشیده می‌شود. و همین، دستاورد بزرگِ مدرنیته است که حقیقتِ تغییرپذیر ِ "من" ( Individuum ) در برابر حقیقت مطلق و جامدِ "ما" می‌ایستد. زیرا انسان مدرن می‌خواهد "خود" باشد، خود تصمیم بگیرد و عمل کند. برای همین است که قهرمان رُمان مدرن معمولن از همان آغاز منفعل نیست. اگر انفعالی یا یأسی پدید می آید، در نتیجه‌ی برخورد با واقعیتِ سدکننده ای است که قدرت، نظام و اخلاق موجود آن را نمایندگی می کنند. انسان مدرن، با وجود همه‌ی شکست‌ها، یاد گرفته است که با اندیشه به پیرامون، به هستی، به دیگری، به خود بیندیشد. و در خوداندیشی، با خود نیز درمی افتد؛ زیرا "من"، همچون پدیده ای تغییرپذیر ناچار است مدام با خود دربیفتد تا به رهایی برسد. به همین خاطر است که در رُمان نویسی ِ مدرن ِ غرب، با "من ِ" درگیر با هستی ِ خود مواجه هستیم که حتا در یأس خود منفعل نیست.

<< ادامه <<

____________________________________

اخقلثس

بورخس پیشگوی اینترنتی

اسمعيل يزدى

بورخس، نویسنده برخی از مهم ترین آثار ادبی قرن بیستم، عمرش در دوران پیش از رواج اینترنت سپری شد اما در بسیاری از نوشته هایش گویی از جهان جادویی و بی کران اینترنت وارتباطات هزارتوی امروز خبر دارد. 

این حرف را چندین منتقد و نویسنده در سال های اخیر نوشته اند. از جمله اومبرتو اکو نویسنده برجسته ایتالیایی که گفته است "شبکه اینترنت واقعی را بورخس اختراع کرد. آنچه بعداً آمده همه مجازی است."

اخیراً کتابی در همین زمینه منتشر شده، با عنوان "بورخس 2.0 - از متن تا جهان مجازی" از نویسنده‌ای آمریکایی به نام پِرلا سسون-هانری که نشان داده بورخس درلابلای آثارش از پدیده هایی حرف می زند که کاربران اینترنت حالا هر روزبا آنها سروکار دارند.

<< ادامه <<

____________________________________

koch gilavai

گیل آوایی

کوچ

آغاز برگریزان 

وهراس زمستانی

وای قشلاقی

که بی ییلاق مانده است

از پی انتظار هنوز هم

<< ادامه <<

__________________________________

ghader abdolah

گفت و گو با نویسنده‌ی رمانِ «خانه‌ی کنار مسجد»:

در هلند به قادر عبدالله اعتماد دارند

ترجمه‌ی نادر یکت

آخرین رمان ِ حسین سجاد قائم مقام فراهانی، که با اسم مستعار ِ قادر عبدالله می‌نویسد، «خانه‌ی کنار مسجد» نام دارد. این رمان پس از ترجمه‌ از هلندی به آلمانی بازتاب گسترده‌ای در رسانه‌های آلمانی داشت. از جمله مجله‌ی قنطره گفتگویی با وی انجام داده است که ترجمه‌ی آن را در زیر می‌خوانید.

<< ادامه <<

______________________________________

az lostanam

مراسم اختتامیه جشنواره داستان نویسی رادیو تهران برگزار شد

تمام شد.مراسم اختتامیه مسابقه داستان نویسی رادیو تهران(قصه تهران)رامی­گویم.یادم هست جایی خواندم،بعضی کارهامانند زایمان است.درد زیادی دارد اما شیرینی دیدن یک کودک ،مادر را ترغیب می کند زایمان دیگری داشته باشد.مسابقه داستان نویسی رادیو تهران هم بی شباهت به این روایت نبود.چطور؟عرض می کنم.

امشب در طبقه فوقانی سینما ایران(پاتوق فرهنگی) با حضور جمعی از علاقمندان به داستان و البته بزرگوارانی چون فتح الله بی نیاز،اسدالله امرایی،فرزین شیرزادی،پوریا معلم،علی رضا محمودی ایرانمهر و تنی چند از دوستان مطبوعاتی مراسم اختتامیه از ساعت 19 تا 21 برگزار شد.

<< ادامه <<

____________________________________

esmaeil

اسماعیل زرعی

به دل ِ آینه ها بشتابیم 

دوباره نگاه اش  به سمت ( چوپ پاها) پَر کشید ؛ هیاهوی بیرون مجبورش می کرد . سایه شان می افتاد روی شیشه ی ماتِ  پنجره و رد می شد ؛ از این طرف به آن طرف ، از آن طرف به این طرف . مشت به درها می زدند . صدا می کردند یکدیگر را ، به اسم ، حاجیه ملوک ، فاطی خانم ، پروانه جان ، خانم حسنی و....

بن بست  سرسام گرفته بود از پچ پچه و تعجب ، تشویق و گاهی هم خنده های ریز ِ زنانه .

: خدا لعنت ات کند صغرا . خدا لعنت ات  کند زن !

نگاهی به ساعت انداخت. ده و نیم بود . هر روز این موقع آشپزخانه لب پر می زد از شُرشُر آب  ، بوی غذا و سروصدای ظرف ها . 

: بجنبین دیگر ، دیر می شود ، ها !

صدای حاجیه ملوک بود و پشت بندش ، دو سه زن دیگر که عجول تر بودند ؛ اما پروانه خانم هنوز درگیر ِ پسرش بود که می خواست  همراه شان برود و مادر نهیب می زد : نمی شود ذلیل مرده . این هزار دفعه . به گوش ات می رودیا نه  پدرسگ ؟

: یک کم زودتر برگرد ؛ یک کم زودتر ، لاکردار!

گفته بود : کلید نمی برم تا مجبور شوی در را برایم باز بکنی . اینجوری اقلاً تکانی به خودت می دهی . آخر تا کی می خواهی کنج اتاق لنگ ات را هوا کنی ؟!

>> ادامه >>

_________________________________

gilavai zwat

غروب بی طلوع گیل آوایی9 مارس 2008

نیامد

هایی

هویی

دستی به نشانه ی: آه که تو باز!؟

و گم شد

این همه فریادی

که تندری رنگ باخت

و طوفان

فصلی دیگر وعده داد باز

و تو

نه

نشنیدیم

<< ادامه <<

__________________________________

ayda shamloo

خانه بامداد

آیدا شاملو

در چهل سالى كه كنار يكديگر زندگى مى كرديم كار از زندگى مان جدا نبود. زندگى ما با كار و موسيقى مى گذشت. سختى ها و نگرانى ها بر اشتياق مان مى‌افزود و هدفى مشترك ما را به هم نزديك تر مى كرد تا نامرادى ها را به شكيبايى تاب آريم.بهار چهل و يك بود كه همديگر را ديديم. شعرهايش را با خط زيبايش برايم مى نوشت، آن ها را همراه نامه هايش در جعبه يى منبت كارى شده مى گذاشتم. سال ٤٣ هم خانه شديم.

<< ادامه <<

_______________________________________

leyla farjami

لیلا فرچامی

کوتاه واره ها

مادری سیاه،

شب

نوزاد ی بی سر،

ماه

افتاده در آب

چون کسی که می خواست

از زادگاهش

گریخته باشد.

<< ادامه <<

______________________________________

fakhte

ناصر فاخته

 اِکس(Ex ) مات

       سکس محبوب ترين موضوع صحبت اش بود. شايد برای خيلی ها اينطور باشد، اما من تا به حال با زنی برخورد نکرده ام که مثل او اينقدر باز و سرراست در باره اش حرف بزند و وارد جزئيات شود. او چنان بی پروا بود که حتی خود هلندی ها هم به انگشت به دهان می ماندند. هرچقدرهم که ازاين شاخه به آن شاخه می پريد، هميشه برمی گشت سرهمان مطلب.  حيف که گنجینه ی واژگان هلندی من در زمينه جنسی چندان وسيع نبود که بتوانم ازهمه ی حرفهايش سردربياورم. با اينحال او چنان عريان و تصويری حرف می زد که همان اندک واژه هایی را که می فهميدم، کافی بودند تا تحريک ام کنند و وابدارندم دزدکی به برآمدگی پستانهاش نگاه کنم و به گردن آويزش، همان سنگ شفاف بنفش آويخته بر نخ تابيده ی مشکی که به بادمجان کوچکی می مانست و نرمای پوست اش را برجسته ميکرد.

>> ادامه >>

_________________________________

maryamholle

مریم هوله و قیام نسل بعد از انقلاب

شهرنوش پارسی پور

امروز درباره‌ی شاعر نوپردازی با شما صحبت می‌کنیم که در نوع خودش کم‌نظیر است و شهرت قابل تاملی در این زمینه بدست آورده که از نرم‌های طبیعی و عادی جامعه خارج است و سعی می‌کند نوآوری‌های ویژه‌ای داشته باشد. می‌خواهم درباره‌ی مریم هوله، با شما صحبت کنم.

ایشان در سال ۱۳۵۷، در یک خانواده‌ی کردتبار در تهران، دیده به جهان گشوده و از سن ۱۳ سالگی بطور حرفه‌ای، آغاز به کار کرده است. در سال ۱۳۷۶، سفر اعتراض آمیز خود را به یونان آغاز کرد. بطور غیر قانونی و طی ۲۷ روز پیاده‌روی، شبانه خود را به آتن رساند. در سال ۱۳۷۹ یک فیلم‌ساز ایرانی مقیم آمریکا، فیلمی از زندگی و شعرهای او ساخت که ماه‌ها در شبکه‌های ماهواره‌ای و بعدها به صورت ویدئو‌کاست، مرکز توجه بود. این فیلم، تولدی دیگر نام دارد. نخستین کتاب او که در آمریکا به چاپ رسید «‌بادبادک هرگز از دست‌های من پرواز نخواهد کرد» بود. این کتاب توسط انتشارات میگلن گرافیس در سال ۱۳۷۹ یا ژانویه سال ۲۰۰۰ به چاپ رسید.

>> ادامه >>

______________________________________

alen rep gri

درگذشت آلن رپ گری يه نويسنده و فيلمساز فرانسوی

از بهمن سقائی 22/02/2008

«آلن رپ گری یه» نویسنده، فیلمساز و نظریه پرداز ادبی، روز ۲۹ بهمن در سن ۸۵ سالگی، در بیمارستانی در غرب فرانسه، درگذشت. «آلن رپ گری یه» همراه با «ناتالی ساروت»، «کلود سیمون»، «میشل بوتور» و «مارگریت دوراس» پایه گذار جریان ادبی معروف به: «رمان نو» بود که پس از جنگ دوم در فرانسه پدیدار شده، توجه محافل ادبی و منتقدان را به خود جلب کرد.

>> ادامه >>

____________________________________

hokat

دو شعر از شوکت

چروک هوا

آن منه

پیر وکهنسال

ازاین دیوار غمناک

دیگربالانمی رود

در چروک هوایش نمی نشیند

وبه خاک عادتش نمی نازد.

>> ادامه >>

____________________________________

11

هژبرمیرتیموری

- بهانه -

نبوده ای

نیستی

و نخواهی بود

می دانم

و این همه تصویر خیالی

که می سازم از تو

بهانه ایست

برای نوشتن.

دریغا که

هژبر- فوریه ٠٨

لاهه

___________________________________

amiri

مژگان امیری

زبان، تصویر و شعر

نگاهی به شعرهای ماندگار

آهو!

سبزی‌ها زردند

آبی‌ها دور

کنار چشمه‌ی کوچک‌

چشم‌های تو کو؟ « معصومه ضیایی، ماندگار ، دی، 86 »

یک اتفاق خوب در شعر معاصر افتاده‌است و آن دریافت از خود است در هویت لمس شدنی، و دیگر اینکه به آرامی از بین تمام بده بستان‌های پر هیاهو راه خود را تغییر داده و به وضعیت انسانیِ گوینده و خواننده نزدیک شده‌است. گویی که شاعر و شعرش با خود آشتی کرده و چهره‌ای انسانی از خود را در برابر دیدگان مخاطب به نمایش می‌گذارند، خودي تعميم يافته به تمام خودهايي كه در اين دستگاه زباني قرار مي‌گيرند، این شعر است که در هر کنش و واکنشی در زبان گوینده و ذهن خواننده این تولید تصویر و زایش حس را تعمیم داده و به حركت مي‌گيرد

>> ادامه >>

_________________________________

shala b

به خانه می آیم

سکوت دیوارها دلم را می لرزاند

تیک تیکِ ساعت

آرام

دقیق

منظم

بدون توقف

لحظه ها بیدارند

به تو می اندیشم و دلم می ریزد

در سینه ام کسی می کوبد

کسی می خواند

>> ادامه >>

_____________________________________

amiri

مژگان امیری

داستان‌های ماندگار

<< ادامه <<

___________________________________

 gilawai

گیل آوایی19فوریه2008

مسخ

از هیچ نگاه

همدلی نمی آید

سنگ وارگانی

گویی

در گذر سیلاب!.

<< ادامه <<

_________________________________

mitra davar

میترا داور

داستان: کلید

جلوتر که رفتم بساطی از قفل و کلید چیده شده بود. کلید‌ها و قفل‌های زنگ‌زده وسیاه. یکی از

قفل‌های زنگ‌زده را برداشتم. فروشنده قفل را از دستم گرفت.

گفتم: این قفل کجاست؟

گفت: چه‌کار داری؟

چندمتر آن‌طرفتر کلید بزرگی روی دیوار آویزان بود و کنار آن ویترین بزرگی که توی آن پر از چشمی بود و انواع و اقسام کلید. یک قفل برای در،  یک قفل اطمینانی هم برای بالای آن و یک چشمی، به‌اضافه‌ی یک زنجیر. بیشتر زنجیرها زرد یا سفید بودند در اندازه‌های بیست یا سی سانت. چند تا زنجیر هم جلو

در آویزان بود، زنجیرهای پهن و کلفت. البته به نظر من هیچ کدام این‌ها امنیت خانه را تا‌مین نمی‌کرد.

مرد قدبلند جلو رویم ایستاده بود. گفت: بفرمائید!

<< ادامه <<

_____________________________

moze lostan

گالري عكس ميراث فرهنگي و گردشگري لرستان

موزه باستان شناسی موزه باستان شناسی با مجموعه ای از اشیاء فرهنگی تاریخی سنگی ،سفالین و فلزی در ضلع شمالی حیاط دوم قلعه فلاک الافلاک قرار گرفته است . از ویژگیهای ارزشمند این موزه اشیاء بی نظیر نقره ای غار کلماکره و تنوع در مفرغهای لرستان و سکه های ادوار مختلف تاریخی است . از دیگر ویژگیهای آن آثار سنگی و منقوش حجاری شده سرخ دم لکی کوهدشت می باشد که در سالن پیش از تاریخ و تاریخی این موزه قابل مشاهده است . قدیمی ترین اشیاء به نمایش گذارده این موزه مربوط به 40-30 هزار سال و جدیدترین آن مربوط به دو هزار سال قبل می باشد.

<< ادامه <<

گذری بر طبیعت لرستان

<< ادامه <<

___________________________________

zhaze tababai

ژازه طباطبایی درگذشت

ژازه طباطبایی، نقاش و مجسمه‌ساز، در سن ۷۷ سالگی شب گذشته در بیمارستان آتیه تهران درگذشت.

طباطبایی مدتی به دلیل مشكلات ریوی،اختلال در بلع و خونریزی معده در بخش آی سی یو بیمارستان آتیه بستری شده بود.

این هنرمند پایه‌گذار و مدیر گالری هنر مدرن ایران بود و آثارش در استرالیا، چین، انگلیس، فرانسه، ‌آلمان، یونان، هند، ایران، ایتالیا، موناكو، اسپانیا، سوئد،‌ تركیه، آمریكا و یوگسلاوی به نمایش گذاشته شده بود.

ژازه طباطبایی اولین داستان خود را بنام «شن و نی» در دوازده سالگی نوشت و سپس به دیگر رشته‌های هنری دست یازید.

نمایشنامه‌هایی مانند «شکوفه‌های پژمرده»، «لرد چی‌چی‌یانف»، «جای پا» و «آقاموچول» را نگارش کرده و خود نیز کارگردانی کرد و در «کانون پیشاهنگ» به روی صحنه آورد. در سال ۲۵ داستان «پسر کوچک» را چاپ كرد.

وی در سال ۱۳۲۹ از هنرستان هنرپیشگی دیپلم گرفت و اولین نمایشگاه نقاشی خود را که نقاشی‌هایی با سبک مینیاتور بودند برپا کرد. سپس در سال ۱۳۳۳ در رشته کارگردانی و مبانی تاتر دانشکده ادبیات ایران شاگرد اول شد و نمایش «پیراهن ملوانی» را به صحنه آورد.

طباطبایی در سال ۱۳۳۹ دوره نقاشی را در دانشکده هنرهای زیبا به‌پایان رساند و نگارخانه «هنر جدید» را بنیاد نهاد که اولین گالری در ایران به شمار می‌رفت.

آثار نقاشی و مجسمه ژازه طباطبایی در موزه‌ها و کلکسیونهای شخصی مانند موزه لوور پاریس، موزه مترو پلیتن نیویورک، موزه هنرهای معاصر تهران، پریوات کولکسیون آلمان و گالری سیحون تهران قرار دارند.

در سال ۱۳۴۶ خسرو سینایی کارگردان سینما فیلمی از آثار ژازه تهیه كرد که «شرح حال» نام دارد. در سال ۱۳۷۶ نیز فیلم دیگری با نام «کوچه پاییز» درباره زندگی این هنرمند ساخت.

همچنین آثار وی به جشنواره‌های پاریس، سن پائولو و جشنواره دوسالانه ونیز رفته و بیش از۱۰ جایزه جهانی دریافت كرده‌ بود.

ژازه طباطبایی از جمله نقاشانی بود كه موضوعات سنتی را به شیوه‌ مدرن بیان و مجسمه‌هایش را با استفاده از آلات و ادوات مستعمل ماشین‌های صنعتی خلق می‌كرد.

ژازه در پایان عمر خود اغلب در اسپانیا زندگی می‌کرد

(خبرگزاری پارس )

در گذشت این هنرمند ارزنده کشورمان را به خانواده ی گرانقدرش و جامعه هنری ایران تسلیت می گوییم.

راوک

____________________________________

ebadi

احمد عبادی‌: آخرین تکنواز سه‌تار ایرانی

فرج بال‌افکن، علی اصغر رمضان‌پور

احمد عبادی (۱۳۷۱- ۱۲۸۵ خورشیدی)‌، استاد بزرگ و به نظر بسیاری‌، آخرین تکنواز سه‌تار ایران را از نظر موقعیتی که در موسیقی ایران داشت می‌توان با صادق هدایت در نویسندگی و نیما یوشیج در شعر فارسی مقایسه کرد.

او هم مانند آن دو درگیر با مساله نو بودن بود و تقدیر آن بود که چنانکه هدایت تداوم‌دهنده یکی از بزرگترین نحله‌های نویسندگان ایران بود، عبادی هم تداوم‌دهنده برجسته‌ترین خانواده و مکتب موسیقی در سنت ایرانی باشد. او هم همچون نیما نمی‌توانست اندیشه خلاق‌اش را در محدودیت‌های تکنیکیِ ساز، اسیر کند. عبادی و نیما و هدایت، با چند سال تفاوت سنی، به یک نسل تعلق داشتند. نسلی که باید انتقال سنت فرهنگی ایران به دنیای جدید را رهبری می‌کرد. چنانکه دیدار معروفی که نقل می‌شود میان صادق هدایت و احمد عبادی در گرفته و مهدی اخوان ثالث آن را بازروایت کرده‌، نشان دهنده درد های مشترک است. درد‌های مشترکی که به تعبیر احمد شاملو که احمد عبادی را آبروی موسیقی ایران می‌دانست، برای آن نسل‌، بخشی از زندگی بود. اما هریک پاسخ خود را به این پرسش های مشترک دادند. عبادی بی‌آنکه از نو‌آوری بهراسد، پاسخ خود را از دل سنت برکشید.

<< ادامه <<

___________________________________

holle

 دری در تپ تپ

مریم هوله

بستری     در کنار ِ پرستاران ِ پستاندار...

آسم         در آستین ِ سرمایه داری ِ هیستریک...

من چه کنم با پسری که اینجا نشسته؟:

                                     رویش نمی شود بگوید     که بیماری زیباست

                                                                          بیمار زنده است...

                                      و زندگی        چندان که رویش می شود آدم

                                                                                 زیبا نیست...

<< ادامه <<.

__________________________________

persian golf

از آنجا که همه ي ايرانيان بر روي نام خليج فارس تعصب خاصي دارند با يک ايده بسيار جالب اين مطلب را به همه جهانيان نشان داده اند براي ديدن اين حرکت قابل تقدير که توسط يکي از دانشجويان ايراني ساکن کانادا انجام شده است کافي است در سايت گوگل عبارت:

Arabian Gulf

را جستجو کنيد و به اولين لينک مراجعه کنيد.

اين پيام را دريافت خواهيد كرد:

The Gulf You Are Looking For Does Not Exist. Try Persian Gulf.

 The gulf you are looking for is unavailable. No body of water by that name has ever existed. The correct name is Persian Gulf, which always has been, and will always remain, Persian.

If you typed Arabian Gulf, make sure you read some history books.

اين صفحه توسط پندار يوسفي ساخته شده است  جوان 26 ساله‌اي كه با ايده خلاقانه اعتراض‌آميزش، مؤسسه نشنال جئوگرافيك را بيچاره كرد.

قضيه بمب گوگلي خليج فارس به نوامبر 2004 برمي‌گردد و زماني که مؤسسه نشنال جئوگرافيک در آخرين نسخه از کتاب اطلس خود، نام «خليج عربي» را در پرانتز و پايين عبارت خليج فارس ذکر کرده بود. در همان زمان من هم مثل بقيه ايراني‌ها از اين موضوع ناراحت بودم؛ خصوصا که سابقه زندگي در کشورهاي عربي را هم داشتم؛ جايي که هر روز و در همه‌جا اين عبارت جعلي ديده و شنيده مي‌شد و ما را آزار مي ‌داد .

<< ادامه <<

________________________________

fproogh

هژبرمیرتیموری

- وقتی که رفتی -

وقتی که رفتی

باد

در فراق موهایت