www.rawaak.com
گُسَلناتوانم من که گویم در غزل گر بگویم شمه ای از چشم تو در غزل اما نگنجی ماهِ حُسن شعرِ آزادی بباید، شعر نو صفتی تازه بباید سازم ات منظری هستی تو زیبا و شگفت خفته زیر آن قشنگی ها چه حیف تا شدم ساکن به کوی عشقِ تو بی محل ای کاش می کردی مرا کَل کَلی دارم درون ام روز و شب کز چه در گوش تو می گویم ز عشق؟
***
خاکستر
نقاب از چهره افکندی و من دیدم رُخ ات آخر ندیده بودم ات هرگز بدین عریانی ای بانو نداری هیچ تقصیری، خودم بد کرده ام با خود دو چشم ام دیده است اما دل ام باور ندارد این شنیدم عشق و نفرت را دو روی سکه می گویند یکی از ما کبوتر بود و آن دیگر ولیکن باز شرارِ کارما سوزاندمان با هم در این مدت کنون آن آتشِ سوزان شده خاموش اما حیف نمی خواهم دگر باره به دامان افتدم آتش گرفتم من از آن تلخی ولیکن درس شیرینی نه پا بگذارم از این پس در این راه پر از محنت پس از هر خنده ای گریه، پس از هر راحتی رنج است نشاید هر که می بینی ببندی دل در او ، هشدار به هر راهی شوی راهی خرد را چون چراغ افروز
***
خاطره ای از بهار
آه دل تنگ من باز ندارد قرار هر طرف ابری سیاه خیمه زده در افق هر چه در این تیره شب خیره شوم ای دریغ نیست عبورِ امید در گذرِ جاده ای یأسِ سیاهی وزید، خاکِ خموشی نشست باغچه ی من فسرد، بس که زمستان شمرد هیچ نداند یقین حالِ دلِ خسته ام آه نکردم نگاه، باز فتادم به چاه
جوینده ***
|
||