www.rawaak.com

تماس
خانه
کاریکاتور
شعر
داستان
     
 

گُسَل

ناتوانم من که گویم در غزل
وصف ات ای شیرین ام، ای بانو عسل

گر بگویم شمه ای از چشم تو
می درخشد کهکشان های غزل

در غزل اما نگنجی ماهِ حُسن
چون بگنجد آسمانی در بغل؟

شعرِ آزادی بباید، شعر نو
تا مگر توصیف گردی محتمل

صفتی تازه بباید سازم ات
هر چه وصف ات نیست ممکن در عمل

منظری هستی تو زیبا و شگفت
با شکوه چون چشم اندازِ قُلل

خفته زیر آن قشنگی ها چه حیف
خشمِ پنهان و خروشِ یک گسل

تا شدم ساکن به کوی عشقِ تو
پاک کردی عاشقِ خود بی محل

بی محل ای کاش می کردی مرا
در ستون عمرم افکندی خلل

کَل کَلی دارم درون ام روز و شب
می کُنم با خویشتن دایم جدل

کز چه در گوش تو می گویم ز عشق؟
هست در گوش تو حرف من مَتَل

 

***

 

خاکستر

 

نقاب از چهره افکندی و من دیدم رُخ ات آخر
هر آن چه در تو می دیدم شد آن گه منظری دیگر

ندیده بودم ات هرگز بدین عریانی ای بانو
وگر نه رخت حسرت را نمی کردم کنون در بر

نداری هیچ تقصیری، خودم بد کرده ام با خود
چرا  خر مُهره ای  آمد  به چشم عاشق ام گوهر؟

دو چشم ام دیده است اما دل ام باور ندارد این
که آن دستِ نوازش گر   کشیده روی من خنجر

شنیدم عشق و نفرت را دو روی سکه می گویند
خودم هم دیده ام این را ولیکن چون کنم باور؟

یکی از ما کبوتر بود و آن دیگر ولیکن باز
نشد آخر که تا آخر رفیق ام باشی و همسر

شرارِ کارما  سوزاندمان با هم در این مدت
همان گونه که می سوزد دو چوبِ خشک و چوبِ تر

کنون آن آتشِ سوزان شده خاموش اما حیف
نه بر جا مانده هیچ از ما بجز مُشتی  ز  خاکستر

نمی خواهم دگر باره به دامان افتدم آتش
نباشد بیش از این طاقت مرا بر سوزش آذر

گرفتم من از آن تلخی ولیکن درس شیرینی
مبادا تا که دل بندم پس از این بر کسی دیگر

نه پا بگذارم از این پس در این راه پر از محنت
اگر درس ام بیاموزم، کنم  این نکته را  از بر

پس از هر خنده ای گریه، پس از هر راحتی رنج است
هر آن چیزی که می بینی ضدش را پرورد در بر

نشاید هر که می بینی ببندی دل در او ، هشدار
نگه کن خوب هر منظر، ولیکن زود از آن بگذر

به هر راهی شوی راهی خرد را چون چراغ افروز
مبادا تا نهان باشد تو را چاهی در آن معبر

 

 

***

 

خاطره ای از بهار

 

آه دل تنگ من باز ندارد قرار
می طلبد حال زار ناله ی نی با سه تار

هر طرف ابری سیاه خیمه زده در افق
هست از اعماق شب تیره تر این روزگار

هر چه در این تیره شب خیره شوم ای دریغ
سوسویی از اختری هم نشود آشکار

نیست عبورِ امید در گذرِ جاده ای
شیهه ی اسب سمند، بانگِ رسای سوار

یأسِ سیاهی وزید، خاکِ خموشی نشست
بر نگه خسته ی پنجره ی انتظار

باغچه ی من فسرد، بس که زمستان شمرد
نیست به یادش دگر خاطره ای از بهار

هیچ نداند یقین حالِ دلِ خسته ام
هر که نخسته دل اش خنجرِ مژگانِ یار

آه نکردم نگاه، باز فتادم به چاه
خویش به جادو نمود یار دگر باره مار

جوینده

***